تبليغاتX
ای ایران ای خاک اهو رایی

ای ایران ای خاک اهو رایی

 

زن زندگانی، زن قدیم شمس البتول تو نه هزار تا فیس داشتی نه هزار تا افاده شمس البتول  . آه ای شمس البتول تو دگر نیستی تازه شمس البتول نه زیگیل بو نه سیریش بود نه کنه بود نه چسبونک.هم باهوو سازش داشت هم با شوهر. آشپزی بلت بود و در کار خانه دستی داشت. اگر اینارو هم نداشت غیرت و عفاف و شعور و سازش داشت.شمس البتول و شمس البتول ها منقرض شدن و جاشونو به جوجو بتولا دادن و چاره چیست؟
نه عشق دارن نه معرفت و نه علاقه البته در مورد مردا هم همینا هست
      

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:10  توسط فریدون کدخدایی   | 

مقبره کوروش بزرگ معروف به کوروش دوم (به پارسی باستان؛ SHA U RA UKU) نخستین پادشاه و موسس سلسله هخامنشی‎ در عهد قاجاریه

منبع

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:11  توسط فریدون کدخدایی   | 


اي دوست وقتً خفتن و خاموشي ات نبود

وز اين ديار دورً فراموشي ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاکً تيره روزً هماغوشي ات نبود

ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند

رندي حريفً مستي و مي نوشي ات نبود

دودً چراغ موشيً دزدان ترا چنين

مدهوش کرد و موسمً خاموشي ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي

زينان به فکرً داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزاديً وطن

کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند

زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود

اي سوگوار صبح نشابورً سرمه گون

عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود

21 سپتامبر 2009، پرينستون

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:11  توسط فریدون کدخدایی   | 

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده‌پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم

جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می‌گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی، خمیازه‌ی کوهی
روز و شب می‌گشت، یا می‌خفت

این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاهگه می‌خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می‌افتادش اندر دست
در بَنان درفشانش کِلک شیرین سِلک می‌لرزید
حِبرش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
«هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس»

لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ

من یقین دارم که در رگهای من
خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
«کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»

پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند

سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبّه‌ی من نو ترک می‌شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه‌ی دیرینه‌ام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم

باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفه‌ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه

روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست

پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

های، فرزندم
بشنو و هُش‌دار
بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این

کو ،کدامین جبّه‌ی زربَفت رنگین می‌شناسی تو
کز مُرَقّع پوستین کهنه‌ی من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که‌ام نه در سودا ضرر باشد؟

[لاله جانم]
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعه‌ی آلودگان می‌دار

مهدی اخوان ثالث

کتاب: آخر شاهنامه
صدا: مهدی اخوان ثالث
آلبوم: قاصدک

دریافت فایلدانلود آهنگ


پی نوشت:
لاله نام یکی از دختران مهدی اخوان ثالث است
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:10  توسط فریدون کدخدایی   | 

شام در کنار تخت استاد سرد شده است. ظاهرا ديگر نيازي به خوردن غذا نيست. پزشکان و مسئولان بيمارستان دانشگاه به اين نتيجه رسيدند که معالجه روي قلب استاد ديگر اثري ندارد. لذا آنژيوکت چند دارو براي ادامه تپش قلب از رگ دست راست و آنژيوکت تزريق مسکن درد از دست چپ ايشان را خارج و حتي ماسک تامين اکسيژن که ديگر ريه ها قادر به تامين آن نبود را برداشته اند و تنها سنسورهاي تپش قلب روشن است. شگفت اينکه در چنين حالتي در کمال حيرت پزشکان و متخصصين بيمارستان کانتونال دانشگاه ژنو، پروفسور حسابي در آخرين لحظات حيات به چيزي جز مطالعه و افزايش دانش نمي انديشد. اين تصوير منحصر به فرد را يکي از کارکنان خود بيمارستان به عنوان يک تصوير تکان دهنده و تاثير گذار ثبت کرده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:9  توسط فریدون کدخدایی   | 

در ميان عوام مشهور است که موش‌ها از خانه‌اي که مي‌خواهد خراب شود و کشتي که مي‌خواهد غرق شود خود به خود بيرون مي‌روند. اين روزها اين مرحله به طور غريب امتحان شده است کشتي در لنگرگاه بار مي انداخته يک روز مانده که به دريا برود اهل کشتي ديده‌اند که موش‌ها از کشتي بيرون مي‌روند، بعد از آن که کشتي بي‌عيب از لنگرگاه رفته سه روز ديگر خبر غرق شدنش را آورده‌اند.» (روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 158، 11 جمادي‌الاوّل 1270 ق.)
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:11  توسط فریدون کدخدایی   |